تبليغاتX
حرفهای دل من
حرفهای دل من
جمعه ششم آذر 1388
سلام خدا ...  
لحظه هایی رو که با تمام وجودم بودنت رو حس می کنم دوس دارم :) 

سه شنبه سوم آذر 1388
سکوت ...  
سکوتـت عذابم میده ، حرف بزن، دیوونم کردی!!!!!!!!
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
:( ...  
وقتی صدای خسته ی باباییت رو می شنوی همون بابایی که همیشه سرشار از انرژی مثبت بود و با اینکه تو جوونتر هستی همیشه در برابرش کم میاوردی، اشک تو چشات جمع میشه و دلت میخواد اونی که همه ی انرژی باباتو گرفت و اینجوری خستش کرد نفرین کنی...وقتی می بینی مامانت هنوزم امیدواره که شاید یه طوری بشه که همه چی بازم درست شه اشکت در میاد که چقدر مامانت همه رو خوب می بینه و هنوزم فک می کنه اون پسره ی احمق هنوزم ممکنه آدم شه...وقتی آبجیت که همیشه شاد و سرزنده بود رو می بینی که اشک و غصه شده زندگیش دلت میخواد زار زار گریه کنی...هیچ وقت نمی بخشمت که اینجوری اعصاب هممون رو ریختی به هم، تو که لیاقت خوبی نداشتی رو واسه چی خدا آورد تو خونه و زندگی ما؟ :((((( کاش همش خواب بود ...همیشه فک میکردم این اتفاقا واسه همسایه می افته نه عزیزای خودم :(  یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده...... امیدوارم با رفتنم خونه بتونم یه ذره هم که شده همشون رو شاد کنم :(  

دوشنبه هجدهم آبان 1388
حسسس ...  
یه حسی میگه این دفعه درست میشه...البته نا گفته نماند که بمیرم من با این حس هام که هر بلایی سرم میاد زیر سر همین احساسات بیخوده...ببینم چی میشه آخرش...

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
دعای روز ...  
اینم ورژن 88 زیارت عاشورا: اللهم العن اول ظالم ظلم حق الناس فی ایران و آخر تابع له علی ذلک ..اللهم العن آل خامنه ای و آل جنتی و آل مصباح و آل احمدی نژاد و ...الی یوم القیامه :دی


چهارشنبه یکم مهر 1388
من و این روزا ...  

امسال عید فطر خونه سمینا دعوت بودم، خانم حدودا ۴۰ ساله متولد هنگ کنگ که باباش هندی و مامانش پاکستانی هستن...ازدواج نکرده و با مامانش زندگی می کنه...علاوه بر خونوادش دوستاشو هم دعوت کرده بود که از مصر و مراکش و هنگ کنگ و سنگاپور و فیلیپین و پاکستان و انگلیس و ...بودن... وقتی آدم دور و برش شلوغه حالیش نیست ولی وقتی تنهاست می فهمه چقدر لطف و محبت یکی می تونه تو روحیه اش تاثیر گذار باشه، همین که ببینی یکی اینقدر باصفا هست که دعوتت کنه و بعد ازت تشکر کنه که عیدت رو با اونو خونوادش جشن گرفتی، یادت می اندازه که آدم خوب و بامعرفت همه جا هست  

......

این روزا دارم خودمو می کشم که آزمایش انجام بدم و قبل از برگشت به سنگاپور تموم کنم...بار اولمه و هیچی نمی دونم خدا خیر این "لیانگ یو" و "زانگ زو" بده که از ب بسم الله آزمایش با فیبر برام توضیح دادن...عجب سخته خداییش...پدر آدم در میاد...یه هفته گذشته هنوز کل سیستم رو نتونستم ببندم...کاش نتیجه های سیمیولیشن رو قبول می کردن بره الانم قاطی کرده همش میگه سیگنال کوچیکه ولی می دونم که نیس...خدایا خودت سیگنال رو بزرگش کن  به این میگن همکاری دین و علم

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
...  

من اگه با هیچ چیه سنی ها مشکلی نداشته باشم با این سیستم کفش در آوردنشون تو مسجد مشکل دارم...خداییش حال به هم زن هست...از اون دم در کفش و در میارن که حالا جون خودشون  مسجد رو کثیف نکنن...نمی فهمن که گند میزنن به کل مسجد وقتی با همون پای برهنه ای که میرن دستشویی میان وارد خود مسجد میشن... خدایا کی مسلونها یاد می گیرن که النظافه من الایمان؟؟؟ ... جمعه شب با یه سری رفتم مسجد و دیگه می تونین حدس بزنین دستشوییش به چه وضعی بود، همین جوری تو دلم فحش می دادم... بعدش هم که یه دختر مصری شروع کرده بود واسم تز دادن که شیعه فلان هست شیعه بهمان...خیلی احترامش گذاشتم وگرنه دستش رو می گرفتم می بردم دستشویی می گفتم عزیزم من اعصاب ندارم، ابوبکر و عمر رو ول کن یه فکری به حال اینجا بکن

فکرشو نمی کردم تو هنگ کنگ ماه رمضون اینور اونور دعوت بشم ولی تا حالا ۲ بار مهمون ارهان دوست ترکم شدم و شنبه شب هم خونه ی صبا مهمون بودم واسه افطار...آشنایی با  ارهان باعث شد با فرهنگ ترک ها آشنا بشم و تازه فهمیدم که کلی کلمات مشترک داریم تا جایی که بعضی وقتا ارهان وقتی معنی انگلیسی یه چی رو که نمیدونه ترکیش رو میگه و چون با فارسی مشترکه می فهمم ...خونه ی صبا هم  افطار به سبک پاکستانی - هندی رو دیدم ...با اینکه بار دومم بود صبا رو میدیدم ولی خیلی خونگرم و مهمان نواز بود...دنیا کوچیکه شاید یه روز تو ایران اونا مهمون من بشن یه اتفاق باحال تو این ماه رمضون هم این بود که "ثاقب" یکی از دوستای مسلمونم ، دوست دخترش "پلی" رو راضی کرده دیگه خوک نخوره راضی کردن یه دختر چینی به اینکه خوک نخوره خیلی حرفه...ایول ثاقب

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
...  
وقتی به یکی یه چیزی میگی و گوش نمی ده و بعدش ثابت میشه که تو درست گفتی همش دلت میخواد ببینیش بهش بگی :"دیدی بهت گفتم!" تا دلت خنک شه!...ولی الان دلم می خواد اشتباه کرده باشم و هیچ وقت نخوام بهش بگم دیدی بهت گفتم
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
ماه رمضون ...  
وقتشه که ماه رمضون بیاد...دلم برا مهمونی رفتن اونم مهمون خدا شدن تنگ شده...دلم واسه مسجد سر کوچمون با گنبد سبزش تنگ شده...دلم خیلی تنگه خدا

جمعه بیست و سوم مرداد 1388
پیلیز هلپ می خدا ...  
دلشوره این پروژه لعنتی آخرش به کجا می رسه خدا؟؟؟ این چینی ها چه جوری تند تند مقاله می دن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه مقاله دیدم مال دانشگاه بیژینگ، کپی زده از دو مقاله دیگه، بعد نفهمیدن کپی هست و چاپ شده  یه ماه پیش هم مچ یکی از پست دکترای آزمایشگاه سنگاپورم رو گرفتم که بدون اینکه نتیجه رو ببینه عملا، برداشته نوشتتش و مقالش کرده خودش فهمید که من بیشتر از اون سر در میارم و می دونم که همچین نتیجه ای نمی ده این آزمایشه و آخرش اعتراف کرد که آره نتونستیم این نتیجه رو بگیریم ولی سیمیولیشنهامون نشون داده که میشه!! ولی مطمئنم که نمیشه...آخرش هم اون هی مقاله میده و ما سرمون بی کلاه می مونه...مقاله دادن فوت و فن داره که بنده حالیم نیس، باید کمی دروغگو بود ظاهرا  کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

 

 


P align=center>